آگاهي از بروزرساني وبلاگ

براي دريافت آخرين مطالب ، ايميل خود را وارد كنيد (فراموش نكنيد كه بر روي لينك فعالسازي كه براي شما ايميل ميشود كليك كنيد!):

Powered by FeedBurner

‏نمایش پست‌ها با برچسب جالب و خواندني. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب جالب و خواندني. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

عشق و نفرت


زن و شوهر جواني كه تازه ازدواج كرده بودند براي گرفتن نصيحتي از استاد نزد او رفتند . استاد به حرمت زوج جوان از جا برخاست و آنها را كنار خود نشاند و از مرد پرسيد: تو چقدر همسرت را دوست داري؟!
مرد جوان لبخندي زد و گفت: تا سر حد مرگ او را مي پرستم! و تا ابد هم چنين خواهم بود!
استاد از زن پرسيد تو تو چطور؟ به همسرت تا چه حد علاقه مندي؟
زن شرمناك تبسمي كرد و گفت: من هم مانند او تا سرحد مرگ دوستش دارم و تا زمان مرگ از او جدا نخواهم شد و هرگز از اين احساسم نسبت به او كاسته نخواهد شد.
استاد تبسمي كرد و گفت: بدانيد كه در طول زندگي زناشويي شما لحظاتي رخ ميدهد كه از يكديگر تا سرحد مرگ متنفر خواهيد شد و اصلا هيچ نشانه اي از علاقه تان در دل خود پيدا نخواهيد كرد.
در آن لحظات حتي حاضر نخواهيد بود كه يك لحظه چهره يكديگر را ببينيد . اما در آن لحظات عجله نكنيد و بگذاريد ابرهاي ناپايدار نفرت از آسمان عشق شما پراكنده شوند و دوباره خورشيد محبت بر كانون گرمتان پرتوافكني كند . در اين ايام اصلا به فكر جدايي نيفتيد و بدانيد كه "تا سرحد مرگ متنفر بودن" تاواني است كه براي "تا سرحد مرگ دوست داشتن مي پردازيد.
عشق و نفرت دو انتهاي آونگ زندگي هستند كه اگر زياد به كرانه ها بچسبند  ، اين هر دو احساس را در زندگي تجربه خواهيد كرد.
سعي كنيد هميشه تعادل را حفظ كنيد و تا لحظه مرگ لحظه اي از هم جدا نشويد
.

۱۳۸۹ بهمن ۲۲, جمعه

تصميم با توست


» باد مي وزد ... ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي ، تصميم با توست...

» خوب گوش كردن را ياد بگيريم گاه فرصتها بسيار آهسته در مي زنند...

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

قصه اي به زيبايي نان


يك مشت دانه گندم  توي پارچه اي نمناك خيس خوردند ، جوانه زدند و سبز شدند. كمي كه بالا آمدند دورشان را روباني قرمز گرفت و همسايه سكه و سيب شدند.

۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

مصاحبه با خدا


در رويا ديدم كه با خا حرف ميزنم ...
او از من پرسيد: آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
گفتم: اگر وقت داشته باشيد.
خداوند لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بينهايت ادامه داد! سوالت را بپرس.

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

داستان مرد ماهيگير

دو مرد در كنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يكي از آنها ماهيگير باتجربه و ماهري بود اما ديگري از ماهيگيري چيزي نميدانست.

۱۳۸۹ آذر ۲۰, شنبه

يگانه


تو را چه بنامم و خشمت را چگونه ببينم؟
در امواج خروشان و سهمگين درياي طوفاني ، در غرش نابهنگام كوه هاي بلند يا تكانهاي شديد و ويرانگر زلزله؟

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

داستان يك مرد


سالها پيش در يكي از اعياد شكرگزاري خانواده اي با احساسي شوم از خواب برخاستند . آنان به جاي اينكه منتظر روزي خوش و شايسته سپاس باشند يكي از روزهاي تيره زندگي خود را انتظار ميكشيدند . فرشته اقبال با صدايي بلند و غيرمنتظره در خانه را كوفت . پسر خانواده در را گشود و مرد بلندقامتي با لباس نامرتب را در آستانه در ديد.

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

در مورد روز عشق يا همان ولنتاين چه مي دانيد؟

ولنتاین اسم یک کشیش بود که در قرن اول میلادی در روم زندگی می کرد.
در آن زمان روم تحت سلطه پادشاهی جنگجو به نام کلادسیوس بود که میخواست سربازان برای حضور سپاهش در جنگ داوطلب شوند ولی مردها نمیخواستند بجگند، کلادسیوس این کمبود سرباز را ناشی از سستی مردها در ترک عشق می دانست، پس همه نامزدی ها و ازدواج ها را ممنوع اعلام کرد.
همانطور که گفته شد ولنتاین که در آن زمان یک کشیش بود با او به مبـارزه برخاست و عزم خود را جزم کرد تا زوج های جوان را به طور سری و مخفی به عقد هم درآورد.

۱۳۸۹ آذر ۱۲, جمعه

توبزرگي


دانه كوچك بود و كسي او را نميديد . سالهاي سال گذشته بود و او هنوز همان همان دانه كوچك بود.
دانه دلش ميخواست به چشم بيايد اما نميدانست چگونه . گاهي سوار باد ميشد و از جلوي چشمها ميگذشت . گاهي خودش را روي زمينه روشن برگها مي انداخت و گاهي فرياد ميزد و ميگفت: "من هستم ، من اينجا هستم ، تماشايم كنيد."
اما هيچكس جز پرنده هايي كه قصد خوردنش را داشتند يا حشره هايي كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه ميكردند ، به او توجه نميكرد.
دانه خسته بود از اين زندگي ، از اين همه گم بودن و كوچكي خسته بود . يكروز رو به خدا كرد و گفت:

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

راز رسيدن


خدا گفت: زمين سردش است . چه كسي ميتواند زمين را گرم كند؟
ليلي گفت: من.
خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را روي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج كن . زمينم را به آتش بكش.
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا كرد.
ليلي ميترسيد . ميترسيد آتشش تمام شود.
ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد.

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

درس بزرگي از يك كودك


سالها پيش زمانيكه بعنوان داوطلب در بيمارستان دانشگاه استنفورد مشغول كار بودم ، با دختري به نام ليزا آشنا شدم كه از بيماري جدي و نادري رنج ميبرد.
ظاهرا تنها شانس بهبودي او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود كه او نيز قبلا مبتلا به اين بيماري بود و به طرز معجزه آسايي نجات يافته بود و هنوز نياز به مراقبت پزشكي داشت . پزشك معالج وضعيت بيماري خواهرش را توضيح داد و پرسيد آيا براي بهبودي خواهرت مايل به اهداي خون هستي؟
برادر خردسال اندكي ترديد كرد و ...
سپس نفس عميقي كشيد و گفت: بله من اين كار را براي نجات ليزا انجام خواهم داد.
كنار تخت ليزا روي تختي دراز كشيده بود و مثل تمامي انسانها با مشاهده اينكه رنگ به چهره خواهرش بازميگشت خوشحال بود و لبخند ميزد . سپس رنگ چهره اش پريده و بيحال شده و لبخند بر لبانش خشكيد.
نگاهي به دكتر انداخته و با نگاه لرزاني گفت: آيا ميتوانم زودتر بميرم؟
پسر خردسال به خاطر سن كمش توضيحات دكتر معالج را عوضي فهميده بود و تصور ميكرد بايد تمام خونش را به ليزا بدهد و با شجاعت خود را آماده مرگ كرده بود.

۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

بهلول و آب انگور


روزي يكي از دوستان بهلول گفت: اي بهلول من اگر انگور بخورم ، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسيد: اگر پس از خوردن انگور در زير آفتاب دراز بكشم ، آيا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسيد پس چگونه است اگر انگور را در خمره اي بگذاريم و آنرا زير نور آفتاب قرار دهيم و پس از مدتي بنوشيم حرام ميشود؟ ...
بهلول گفت:

۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

فرزندخواندگي


شاگردان سال اول دبستان در كلاس درباره عكس خانواگي اي بحث ميكردند . در عكس پسر كوچكي عكس متفاوتي با ساير اعضاي خانواده داشت.
يكي از بچه ها اظهار داشت كه او فرزندخوانده است و دختر كوچكي به نام جوسيلين جي گفت:" من درباره فرزندخواندگي همه چيز را ميدانم چون خودم فرزندخوانده هستم."
يكي ديگر از بچه ها پرسيد:"فرزندخواندگي يعني چه؟"
جوسيلين گفت:"يعني اينكه به جاي شكم مادر ، در قلب مادرت رشد ميكني."

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

پسر كوچولو پيرمرد


پسر كوچولو گفت:"بعضي وقتها قاشقم را مي اندازم"
پيرمرد گفت:"من هم همين كار را ميكنم"
پسر كوچولو به نجوا گفت:"من شلوارم را تر ميكنم"
پيرمرد خنديد و گفت:"من هم همينطور"
پسر كوچولو گفت:"اغلب گريه ميكنم"
پيرمرد با سر تاييد كرد:"مثل من"
پسرك گفت:"ولي بدتر از همه اينكه ظاهرا بزرگترها به من توجهي ندارند"
و پسرك گرمي نوازش دستي پير و چروكيده را احساس كرد . او ميگفت:"ميدانم منظورت چيست..."

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

غمخوارترين كودك


لئو بوسكاليا نويسنده و استاد دانشگاه ، يكبار درباره مسابقه اي كه از او خواسته شده بود قضاوتش را به عهده بگيرد صحبت كرد . موضوع مسابقه تعيين غمخوارترين كودك بود . برنده كودك چهار ساله اي بود كه همسايه اش مرد مسني بود كه همسرش را به تازگي از دست داده بود وقتي پسرك ديد كه پيرمرد گريه ميكند ، به خانه او رفت ، از پاي او بالا رفت و روي زانوي او نشست . وقتي مادرش از او پرسيد كه به آن همسايه چه گفته است ، پسر كوچولو گفت: "هيچي ، فقط كمكش كردم كه گريه كند."

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

عاشق زيستن


دو روز مانده بود به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقيمانده بود . پريشان و آشفته و عصباني شد . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد . داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد ... آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد ... دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت:

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

مرواريد


صدفي به صدف همجوارش گفت: من در درون خويش دردي بسيار بزرگ دارم و آن چيزي سنگين و مدور است كه از دستش هميشه در رنج و عذابم.
صدف ديگر با تكبر گفت:
از آسمانها و دريا سپاسگزارم كه هيچ دردي در درونم احساس نميكنم و از درون و بيرون خوب و سلامتم.
در آن هنگام خرچنگي آبي كه از كنار آنها ميگذشت صداي صدفها را كه با هم صحبت ميكردند شنيد و به صدفي كه در ظاهر و باطن شاد و سالم است گفت:
آري تو سلامت و سرخوشي اما دردي كه صدف همسايه ات در درون خويش دارد همان مرواردي است كه بسيار زيباست و تو از آن محرومي!

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

پاكو به خانه برگرد


در شهر كوچكي در اسپانيا ، مردي به نام جورجيو با پسر جوانش به نام پاكو ، مشاجره سختي كرد . فرداي آن روز متوجه شد كه پاكو از خانه فرار كرده است.

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

زيباتر از ليلي


يك روز عيبجويي به مجنون گفت: برو معشوقي زيباتر از ليلي پيدا كن . مجنون با شنيدن حرفهاي عيبجو عصباني شد و در عين عصبانيت خنديد و گفت:

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

همصدا در خودكشي!


در يك غروب سرد زمستاني ، پيرمرد دنياديده اي همانطور كه در حال قدم زدن بود ، مرد جواني را ديد كه از نرده هاي يك پل به پايين خيره شده و قصد دارد خود را به درون رودخانه خروشان بيندازد . پيرمرد لحظه اي درنگ كرد و سپس با خونسردي روي پل كمي دورتر از پسر جوان ، به نرده ها تكيه داد و همانطور كه به غرش خشمگين رودخانه نگاه ميكرد ، بي آنكه پسر را مخاطب قرار دهد ، با صدايي كه مطمئن بود پسر آنرا خواهد شنيد ، شروع به حرف زدن كرد: